تبليغات
این سایت را حمایت می کنم
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس

ابزار هدایت به بالای صفحه

  طنز - لانوس

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طنز - لانوس
به وبسایت لانوس ملحق شوید.

 


- لانــوس را در شـبـــکـه هـــای اجتـــماعــی دنـبــال کنیــد -

           










داستــانـی از رضــاخــان !

میگن رضاخان شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی میکرده!یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره، رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون تلو تلو می خوره!




گزارش تخلف
برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید ......

امتیاز به پست: نتیجه: 82 امتیاز توسط:27 نفر
کلمات کلیدی : خنده بازار,رضاخان,مطالب طنز,جالب,خواندنی,داستــانـی از رضــاخــان !,طنز,

منبع : میهن استار | بازدید از این پست : 68
نویسنده : امین خادمیان تاریخ : يكشنبه 27 فروردين 1391 موضوع : طنز       نظرات[ 1 ]

یه ماجرای خنده دار در آسایشگاه !!

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.






گزارش تخلف
ادامه مطلب ...........

امتیاز به پست: نتیجه: 249 امتیاز توسط:82 نفر
کلمات کلیدی : داستان طنز,ماجرای طنز,طنز,داستان,ماجرای بامزه,یه ماجرای خنده دار در آسایشگاه !!,طنز,

منبع : لانوس | بازدید از این پست : 78
نویسنده : امین خادمیان تاریخ : چهارشنبه 17 اسفند 1390 موضوع : طنز       نظرات[ 1 ]

داستان کوتاه : شانس خود را امتحان کنید!

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد ............






گزارش تخلف
ادامه مطلب ......

امتیاز به پست: نتیجه: 446 امتیاز توسط:145 نفر
کلمات کلیدی : داستان کوتاه,طنز,داستان,داستان کوتاه : شانس خود را امتحان کنید!,طنز,

منبع : میهن استار | بازدید از این پست : 83
نویسنده : امین خادمیان تاریخ : سه شنبه 27 دي 1390 موضوع : طنز       نظرات[ 0 ]

صفحات سایت : [ 1 ] | [ 2 ] |

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به طنز - لانوس مي باشد.